تبليغاتX
Silent scream

چرا....

چرا یهو همه چی باید با هم خراب بشن....

چرا یهو همه جا تاریک میشه...همه چی خاکستری میشه...همه نامرد میشن....همه چی خراب میشه...سیلی از اتفاقات با هم رخ میدن...همه خنده هات به بغض تبدیل میشن...تنها میشی...سرد میشی...هوا ابری میشه...

چرا یهو میخوای نباشی...میخوای نبینی...میخوای نخندی...از لذت خندیدن محروم بشی تا بغض نیاد سراغت...میخوای بری...میخوای بشینی...میخوای باشی اما نباشی...میخوای دیده نشی...

چرا یهو همه خاطرات با هم زنده میشن...توی مغز فاسدت فریاد میکشن...دست و پا میزنن تا به یاد بیان...احیا میشن...تکرار میشن...بغض میکنی...فکر میکنی...دود میکنی...تلخ می خوری...دور میشی...

چرا یهو در عرض چند دقیقه تنهای تنها میشی...تنهای مطلق...سکوت مطلق...کنار منبع گرما...توی یه اتاق کوچک...یه اتاق ساکت...یه اتاق همدم...تنها میشی...بغض میکنی...حس آهنگای اصلانی وجودتو پر میکنه...میخوای بخوابی اما بغض میکنی...

چرا سکوت...چرا تنهایی...چرا من...چرا اتاق....چرا اصلانی...چرا بغض...چرا نامردی...چرا بی خوابی...چرا بودن...چرا دیدن...چرا رفتن...چرا صبر....چرا من...چرا خدا....چرا تاریکی...چرا خنده و گریه...

چرا چرا....... .. ...

چرا چرا نه...

ساییده میشوی...می شکنی....از درد...از خم...از بغض....

من...تو...ما...چرا...

....

استاد...گناه گناه من است...گناه زندگی من است...زندگی مرگ من است...مرگ حکم توست...تو؟؟؟

....

باشد که روز به روز بغض آور تر باشیم....

...

ایـــــــــــــــــــــــ...پرستوهای خسته.....

...

+ تاريخ پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 1:33 نويسنده Mahdi |

زندگی.. میکنی تو ما را بی بهانه آواره....میکنیم ما تو را ‌بی شرمانه آشیانه....

میشود روزها بار دگر کودکانه.....میرویم زیر  برف زیرکانه....

میخواهم بازگردم...میخواهم خودم را بر طناب پهن کنم..با گیره ای سفت کنم(!!)..قوز کنم...

من خودم را میخواهم...تو را می خواهم...تو را نه...خودم را...خودم را نه...او را...او که هنوز بر طناب  پهن است...

میخواهم دور شوم از پوسته ی خشکیده ی ترکش خورده ی خود.....اگر بگذارند......مرا نمی هلند(!!).

*در امتداد من...

**لذتی دارد کام گرفتن....

+ تاريخ شنبه یکم بهمن 1390ساعت 1:57 نويسنده Mahdi |

روزها از پس روزها...شب ها از پس شب ها...میدوند و میدوند...میدوند و میدوند...پیراهن مرا در مشت خود گرفته اند و مرا به دنبال خود می کشند...و من مانند جسدی بی روح بدون هیچگونه تقلایی خود را رها ساخته ام...خود را به مردن زده ام تا شاید جان سالم به در برم...خود را معکوس کرده ام تا شاید جهان را معکوس کنم...اما فقط معکوس دیده شد...و آنها همچنان می دوند و می دوند...میکشند و می برند...میبرند به جایی که نه حرفی است و نه نقطه ای...حتی سه نقطه ها نیز از از معنی تهی اند و تهی...جایی که سکوت حکمرانی میکند و مرگ دستیاری...

آشنای روزهای قدیمی ام دیگر قدیمی نیست...غریبه ای است...دوست غریبه ام غریبه نیست...برای من غریبه است...میگوید عیب زندگانی ما این است که بر روی زمینی زندگی میکنیم که گرد است و تو هرچه تلاش کنی آن گرد می ماند...حتی اگر برعکسش کنی همچنان گرد میماند...پس تلاشت برای تغییر دادن آن بیهوده تر از بیهوده خواهد بود...آن همیشه گرد است و ما همیشه ما....

قرار است چه شود؟قرار است دیگر به دنیا نیاییم؟...قرار است سکوت پیشوایمان شود؟...قرار است دروغ نمازمان بشود؟...قرار است شمال قبله مان بشود؟....قرار است به پای خود بیفتیم و همواره ملتمس خود باشیم..قرار است غریبه بمانیم....

دامن سیاه شب ظلمت بی نهایت خود را بر روی آدمیان پراکنده می سازد...آدمیان یک به یک سیاه پوش میشوند و چشم های بی کفایت خود را به روی هم می بندند و کورکورانه جفت می گیرند و جانورانه به پایین تنه ی خود می اندیشند و ارضا میکنند وجود کثیف شان را از دروغ و غرور و غرور....روز از پس روز و شب حکم می کند به تکرار خباثت انسان...و ناتوان بشر می ایستند و نظاره میکنند و میکنند خنده...گریه...

تو خوشبختی.خوشبختی؟؟!دیگران تو را خوشبخت میپندارند و تو در بدبختی مطلق مغرق گیر کرده ای...و شاید خوشبختی همین نزدیکی است...و تو حاضر به جنگ برای به دست آوردن آن نیستی...و تو شاید هر روز آن را لگد مال میکنی و حاضر به خوشبخت شدن نیستی...

چه روزها و چه شب هایی...که من وقف شدم ...وقف خوشبختی تو...

و خود ماندم در این شب های ظلمت...تنهای مطلق....

*و بالاخره رنگ خیانت را به چشم دیدیم و آن را حس کردیم...باور کردنی نیست...همزمان با چند نفر راحت بودن ارضای هرزگی است...هرزگیی ارضا نشدنی....

**و نصف روز را نهایت لذت بردیم...در زیر بارش لطیف باران...

***و لذت بردیم همچنان از یک فیلم ایرانی بی نظیر...راه آبی ابریشم...

****14 آبان...یه روز خاص...تولدت مبارک...

بعد نوشت...

*...هنوز تازیخ انقضای این پست نگذشته...!!هنوز خواندنی است....

**۲ آذر تولد دکتر علی شریعتی مبارک...

+ تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 23:0 نويسنده Mahdi |

فریاد بزن آنچه را که بر تو تحمیل می‌شود و تو دوستش نداری

 

من هستم  

تو هستی  

او هست  

ما و شما و ایشان همه هستیم   

 

ناگزیر از بودن ... نمی‌دانم  و راستش نمی‌توانم به درستی بگویم که اگر قبل از بودشدن نظرم را می‌خواستند جوابم چه بود؟  آری بود یا نه ... براستی نمی‌دانم ... اما چنین نشد و هرگز از هیچ یک از ما کسی نپرسید مایل به بودن هستیم یا نه؟ هیچ کجا، هیچ صدایی و هیچ ندا و اشاره‌ای نپرسید که :

آیا دوست داریم در دنیایی که اکنون زندگی می‌کنیم، باشیم؟ بلی؟ ... نه! هرگز چنین نبود اما ... شاید روزی چنین شود  

شاید روزی بتوان از کسی که قراراست بوده شود پرسید :  تو مایلی بوجود بیایی؟  

 

آنگاه شک ندارم که تمام معانی و مفاهیم و تمام واژه‌ها و کلام و اساسن خودِ بشر دگرگون خواهد شد و همینطور مفهوم زندگی و بودن.  

**کاش همه چی عوض میشد...همه چی...

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 21:9 نويسنده Mahdi |

روزگار غریبی است...

تعجبی نیست....همواره چنین بوده است و سال ها خواهد بود.....

زندگی های مضحک و درد آور...زندگی های بچه گانه و آزار دهنده....انسان های مجهــــول و محمـــــوق!!

انسان های بی لیاقت...انسان هایی که دائم در حال دویدنند و دستشان به هیچ نمیرسد....انسان هایی که در مسابقه روزگار اولند و در خط پایان آخر...بدون هیچ تغییر در موقعیت فیزیکی...انسان های آزار دهنــــده و پوچ....انسان هایی سرشار از تهی...سرشار از بی احساسی و نابخردی...تهی از رویا...تهی از من...تهی از ما....جوان اما پیر....کهنه اما نو....عاقل اما جاهل...سرشار از پارادوکس زندگی....

چقــــــــــــدر خوب است نبودن....نفهمیدن.....خالی بودن....احمق بودن....تجربه نکردن....ایستاده مردن و جان دادن......خاکستری بودن.....دودی بودن....رنگ نداشتن....سیاه و سفید مطلق....

مهدیــــ.....بزرگ شده ای؟؟؟؟؟!!!!

باورش سخت است که بزرگ شدنم باورم نمیشود....هیچ چیز باور کردنی نیست...گذشته ام.......تجربه هایم....انسان های در ذهنم....آینده ام....تغییراتم....آرزوهایم.....

*بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم....همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم....

*روابط بین آدما گیج کننده است....عشق یکی در دل اون....دل یکی در ذهن اون...

*تا کی باید توی این دنیای مجازیِ لعنتی فسیل بشیم....تا کی....تا کی باید به مجازی بودنمون بخندن...چرا اینقدر از واقعی شدن میترسیم....

*آهنگ فوق العاده سلام...فریدون آسرایی

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 12:55 نويسنده Mahdi |